نشريه شمع -



درباره نویسنده
نشريه شمع -
مهدي سالم[266]
من ممکن است نتوانم اين تاريکي را از بين ببرم اما با همين روشنايي کوچک فرق ظلمت و نور ، حق و باطل را نشان خواهم داد و هرکه به دنيال نور است اين نور هرچند کوچک در دل او بزرگ خواهد برد.
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ
اخبار
تفريح
بازي
بازي‏هاي کامپيوتري
هنر
مذهب
انقلاب اسلامي
ادبيات
اخلاق و عرفان

آرشيو وبلاگ
جوک [18]
اخبار [5]
رسانه [20]
سياست [30]
نشريه شمع [5]
حسن نظري [8]
احاديث اخلاقي [27]
عکس هاي ديدني [58]
بازي هاي رايانه اي [11]
محرم [26]
آرشیو [2]
مديريت [5]
دل نوشته [16]
خلاصه کتاب [14]
حجاب و عفاف [4]
رايانه و اينترنت [2]
مسائل اجتماعي ايران [2]
انتخابات مجلس هشتم [11]
مهدی و خدمت سربازی [3]


لینکهای روزانه
حضرت آيت الله خامنه اي [69]
استاد شهيد مرتضي مطهري [44]
دکتر شهيد مصطفي چمران [32]
آيت الله مکارم شيرازي [125]
استاد رحيم پور ازغدي [42]
حضرت آيه الله مصباح [37]
متن شاهنامه فردوسي [33]
ديوان حافظ [57]
غرليات سعدي [32]
غزليات مولوي [43]
متن نهج البلاغه [51]
متن قرآن با ترجمه [50]
متن صحيفه سجاديه [31]
شيخ علي اکبر تهراني [152]
پازل (پرشين بلاگ) [82]
[آرشيو(15)]


لینک دوستان
معجزه هزاره سوم
عــــشقـــــولـــــک
رضوان
سلما سالم
پوست کلف
حسن نظري
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
رضا شکوهی
پاک ديده
باسيد علي تا .....
اقليما پولادزاده
مهدي بوترابي
ابوذر منتظر القائم
محدثه
محسن ثروتي
متين
آويني
اقاليم....
محمد مهدي کارگر
روزنامه دانشجويي
محمد جواد مزارعي
عباس سياح طاهري
محمد مسيح مهدوي
دکتر محمود احمدي نژاد
مجمع وبلاگ نويسان مسلمان
ابر و خورشيد
مجاهدين
مهدي گيوکي
باران مسعودي
مهدي مسعودي
مسعود دهنمکي
حسين (کربلاي6)
کانون انديشه جوان
مرضيه (دلتنگيهاي آدمي)
محمد سرشار
خاکريز
حامد طالبي
صهيون پژوه
وحيد يامين پور
رجانيوز
شريف نيوز
سپهر نيوز
عاشورائيان
پرنيان موسوي
صادق کريمي
محمد رضا منتظر القائم
وبلاگ فارسی

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
نشريه شمع -

آمار بازدید
بازدید کل :19511
بازدید امروز : 8
 RSS 

سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر
حديثي کش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي ء به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادي
دو ديگر: راه نيمش ننگ ء نيمش نام
سه ديگر: راه بي برگشت ء بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينم آسمان ››هر کجا‹‹ آيا همين رنگ است؟

نویسنده : مهدي سالم » ساعت 8:21 عصر روز سه‏شنبه 19 دي 1385


خداوند مي فرمايد : من طلبي وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقه و من عشقه قتلته.
آنکس که مرا طلب کند مي يابد و آنکس که مرا يافت مي شناسد و آنکس که مرا شناخت دوستم مي دارد و آنکس که دوستم داشت به من عشق مي ورزد و آنکس که به من عشق ورزيد من نيز به او عشق مي ورزم و آنکس که به او عشق ورزيدم ميکشم او را و من خود ديه او خواهم بود


نویسنده : مهدي سالم » ساعت 8:20 عصر روز سه‏شنبه 19 دي 1385


عجيب آنکه، بزرگي و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادي، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمي خواهي. ما هم عشاق وجود توييم که دل سوخته و دست و پا شکسته به سويت مي آييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندي و خميره خاکي ما رابا کيمياي عشق، به روحي فوق زمين و آسمان مبدل کردي که جز تو نمي خواهد و جز تو نمي پرستد.


نویسنده : مهدي سالم » ساعت 8:19 عصر روز سه‏شنبه 19 دي 1385


سلام بي بي جان!
دومين جلسه برگزار شد. بچه ها دور ميز نشسته بودند، قرار بود راجع به پازل صحبت کنيم. همه ما پازل را مي شناختيم اما نمي دو نستيم از کجا شروع کنيم.
بي بي جان راستش را بخواهي فکر نمي کردم پازلِ هميشه آشنا، يک دفعه اينقدر غريبه بشه. مانده بوديم، که شمع به دادمان رسيد. و اولين سؤال را اينجوري مطرح کرد. گفت:»بياييد از اينجا شروع کنيم، چرا گم شدن يک قطعه از پازل اينقدر مهمه؟ چرا همه آدمها وقتي يک چيزي را گم مي کنند ناراحت مي شوند؟«
اولي( همون که براتون نوشته بودم چند روزي بد جوري با خودش خلوت کرده بود) آرام گفت:»چون ما همه پازلمون را دوست داريم.«
دومي ادامه داد:»چون همه دوست داريم پازلمون را تکميل کنيم، درست و بي غلط.«
شمع پرسيد:» خوب، چرا دوست داريم پازلمون کامل باشه؟«
بي بي جان اين دفعه من جواب دادم و گفتم:» چون ما يک روزي قول داديم که پازلمون را تکميل شده تحويل دهيم.« بعد همان جمله هميشگي شما را گفتم که مي گوييد:» همه ما به اندازه يک عمر فرصت داريم تا پازلمان را تکميل کنيم.«
اولي از من پرسيد:» قبول که پازل خوب، پازلي است که کامل باشه، ادامه دار بمونه، ارزش اينو داشته باشه که آدم يک عمر براش زحمت بکشه اما مگه ما مي دونيم چقدر فرصت داريم؟«
بي بي جان، راستش را بخواهي کم آوردم. نگاهي به شمع انداختم که يعني کمک.
شمع گفت:»به هر کسي آنقدر فرصت داده مي شه تا پازلشو بچينه. ما بايد در فرصتي که داريم بهترين پازل را بچينيم. مهم اين نيست که پازل حتماً تکميل شود، مهم اينه که با تمام تلاشمون سعي کنيم پازلمون را بچينيم.«
بي بي جان، بحثمان حسابي گل انداخته بود، تازه داشتيم به جاهاي خوب خوبِ ماجرا مي رسيديم، از شما چه پنهان کمي هم داغ کرده بوديم، اما هنوز داشتيم فکر مي کرديم که آمدند و گفتند دانشگاه تعطيل است. ما هم بساطمان را جمع کرديم و حرفها ماند براي جلسه اي ديگر.
مونا اکباتاني نژاد


نویسنده : مهدي سالم » ساعت 8:18 عصر روز سه‏شنبه 19 دي 1385


يادم مي آيدکه حدوداً 4 - 5 ساله بودم . براي اولين بار بود که روز تولدم پازل هديه مي گرفتم . قطعات پازل چه قدر زيبا کنار هم جا مي گرفتند و چه ناراحت کننده بود اگر قطعه اي از آن گم مي شد و جايي خالي روي صفحه مقوايي روبرويم مي ماند.
يادم مي آيد که حدوداً 14 - 15 ساله بودم که کم کم خودم را از عالم کودکي جدا مي کردم ، در همين دوران بود که کم کم فکر کردن را مي آموختم و بزرگ شدن را تجربه . ديگر قطعه هاي گمشده ناراحتم نمي کرد چون گاه گاهي خودم قطعه هايي مقوايي درست مي کردم و به جاي آنها مي گذاشتم و جاهاي خالي را پر مي کردم .
و اما يادم مي آيد که حدوداً 20 - 21 ساله بودم که دانشجوي سال سوم شدم . جاهاي خالي پازل ديگر زياد شده بود نمي دانم شايد طبيعي باشد که هر چه از عمر پازل مي گذرد قطعه هاي بيشتري از آن گم شود ولي من هميشه فکر مي کردم که بزرگ شدن باعث مي شود از داشته هايمان بيشتر محافظت کنيم ولي نمي دانستم که در ارتفاع 170 سانتي زمين اينچنين طوفانهايي وجود دارد . طوفانهايي که حتي گاهي خود صفحه مقوايي جلويم را هم باخود مي برد .
گاهي با خودم فکر مي کنم اي کاش هنوز قدم بلند نشده بود و هنوز از بازي با پازل لذت مي بردم امّا . . .
پازل را مي گفتم ، نه! جاي خالي را ، نه !طوفان را مي گفتم . طوفان ناراحت کننده بود به فکر اين افتادم که در مقابل آن بايستم . هر از چندگاهي يکي را که مي شناختم از جلوي شيشه رد مي شد . با چند تا از پازل گمشده ها صحبت کرده بودم و قرار بود بيايند و با هم فکر براي اين طوفان بکنيم ، چند لحظه بعد همه روي صندلي ها محکم نشسته بودند و مراقب که طوفان نبردمان .
از اين که در جمعي محکم ، نشسته بودم احساس خوشحالي مي کردم ، بحث را آغاز کرديم و .....
حدوداً دو ساعت بود که از شروع جلسه مي گذشت ، همه از تجربيات و ديده ها و شنيدهايشان در مورد اين طوفان صحبت کردند . تازه فهميده بودم که اکثر 20 - 21 ساله ها يا نه 19-20 ساله ها يا نه همه آنهايي که دور و بر من هستند دلشان براي پازل هاي ناقص شان مي سوزد و دلتنگ کامل شدن هستند .همان جابود که با بقيه بچه ها قرار گذاشتيم که همان طور محکم بمانيم و قطعه هاي پازلمان را به کمک بقيه طوفان زده ها کامل کنيم . قرار گذاشتيم که در اين راه از همه کساني که قطعه اي گم کرده اند دعوت به همکاري کنيم و همه با هم براي غلبه بر اين تاريکي و طوفان چراغي را روشن کنيم.
شمع را مي گفتم ، نه! تاريکي را ، نه !طوفان - يا پازل را ؟ نمي دانم ولي مهم اين است که مي شود با شمع هم تاريکي را کنار زد و شايد جلوي طوفان ايستاد .


نویسنده : مهدي سالم » ساعت 10:24 صبح روز يکشنبه 17 دي 1385